زهرمار

حقیقت را بگو هر چند تلخ!

بصیرت در زندگی و بازی روزگار

بصیرت در زندگی و بازی روزگار

اصلا باورت نمی شود، می شود؟! طرف سال ها با اهن و تلپ جانماز آب می کشید و در همه عرصه ها جلوتر از همه ایستاده بود و حرف که می زد فکر می کردی او در کجاها سیر می کند و تو در کجا. کلی دوید و دوید و دوید و زیر همه فشارها بالاخره شهید گمنام آورد داخل دانشگاهشان تشییع کرد و هر هفته برایشان مراسم گرفت و یکسره از مرام و مسلک شهید و سادگی زندگی اشان شعار می داد و مراسم اعتکاف برگزار می کرد و جوانان را ارشاد می کرد و قس علیهذا...

حالا شب مراسم عروسی اش ناگهان با یک جوان کت و شلواری کراوات بسته صورت سه تیغه مواجه می شوی که اتفاقا کلی داخل مجلس زنانه، قر به کمرش داده است و خواننده فلان و بهمان دعوت کرده است و فقط سرویس مبلمان خانه اش 18 میلیون تومان قیمت دارد و تلویزیون ال ای دی خانه اش را به 5/3 میلیون خریده است!!!

نه بخیلم نه حسود نه امل و نه کم ظرفیت، فقط از بازی روزگار در حیرتم عجیب.

پسرجان! بی بصیرتی فقط مخصوص سیاسیون و مسایل انتخاباتی نیست، زندگی هم خودش بصیرت می خواهد.

+ نوشته شده در  ساعت 11:46  توسط بابا  | 

گروه فشار؛ از افتخاری تا فرهادی یا «الی... رو فشار نده»

همه با واژه ای به نام «گروه فشار» آشنا هستیم اگرچه مفهموم و مصداق واقعی آن را به درستی درنمی یابیم. همواره در طول سالهای پس از دوم خرداد به گروه هایی که خودسرانه در بعضی جاها حضور داشتند و مجالس و آدمهایش را مورد التفات قرار می دادند، گروه فشار و لباس شخصی می گفتند. تلاش دوم خردادی ها هم این بود که نیروهای حزب اللهی را به عنوان گروه فشار جابیندازند که البته تاحدودی هم موفق شدند. (البته نباید بی درایتی همین آدمهای مذکور در موفقیت این نامگذاری از سوی دوم خردادی ها را بی تاثیر دانست.) اما عملکرد خود این جریان به اصطلاح و به نادرست «اصلاح طلب» نشان داد که آنها خود حرفه ای ترین گروه های فشار هستند و با استفاده از اهرم های رسانه ای و حتی فیزیکی، مخالفانشان را به قهقهرای سکوت و انزوا می کشانند.

فشار بر الی...

حدود یک ماه پیش در جشنی به نام خانه سینما یکی از کارگردان ها سخنانی بسیار لطیف و مهربان و دوست داشتنی درباب نابودی رژیم جمهوری اسلامی و آزادی فعالیت مخالفان و فیلمسازان ضدهمین حکومت بیان کرد و انتظار داشت از سوی نهادهای بین المللی و ایضا سازمان های جهانی مورد نوازش و لطف قرارگرفته و مدال درجه یک وفاداری به نظام دریافت کند اما به رغم همه انتظارهای موجود، ناگهان عده ای که همواره گروه فشار بوده و هستند، به انتقاد از او پرداختند و مجوز ساخت فیلمش را لغو کردند هرچند دوباره بعداز چند روز فهمیدند که نباید این مجوز لغو می شد.

یکی از همین گروه های فشار هم در نامه ای به مردم تسلیت گفت و از خانه سینما انتقاد کرد. همین مساله باعث شد تا مدیرعامل خانه سینما هم نامه ای به وزیر ارشاد بنویسد و بعد حمایت های دیگر کارگردانان از سخنان خود را به دنبال داشته باشد. همه اینها برای آن بود که یک گروه فشار مانع فعالیت های براندازانه خانه سینما شده بودند.

با کمی تامل در اتفاق های بالا و مقایسه آن با رخدادی که در پی خواهد آمد بهتر است کمی کلاه خود را قاضی کنیم.

ما که فشار نیستیم

خبر: خواننده ای به نام علیرضا افتخاری در مراسمی برروی سن می خواند و بعد از پایان برنامه اش، رئیس جمهور مردم را در آغوش می کشد و با او خوش و بش می کند.

هرکس این متن کوتاه را بخواند به تنظیم کننده خبر به دلیل بی سلیقگی در انتخاب خبر و بی اهمیت بودن آن، می خندد و خرده می گیرد. اما این خبر کوتاه بی ارزش برای بسیاری که دستشان از آرزوهای ناکام بربادرفته بسیاری خالی مانده ارزش زیادی داشت. ناگهان همه دوستان دلسوز کنار هم جمع شدند تا به این خواننده بیاموزند که کار اشتباهی کرده و او را امربه معروف کنند. حتی از طرف او نامه ای هم جعل می کنند تا بفهمد کار اشتباهی کرده است. همین اتفاق باعث شد تا کمی با مهربانی بیشتر، دخترش را در دانشگاه مورد ضرب و شتم قرار دهند. این افراد به هیچ «گروه فشار» نبودند بلکه تنها وطن پرستانی بودند که دلشان برای طرف و خانواده اش می سوخت.

سنگ پایی برای همیشه

متاسفانه این قصه پرغصه مدتهاست در کشور ما جاری و ساری است. سنگ پای قزوین هم از این همه جسارت این جماعت درمانده است.

+ نوشته شده در  ساعت 8:19  توسط بابا  | 

طلاي كثيف دورريختني

اگر دنبال یک نمونه عینی اتلاف وقت و زمان می گردید که بتواند با خونسردی و بدون هیچ تاملی روزگارش را بیهوده و علاف سپری کند، كاملا درست آمده ايد.

...وقت، طلاي كثيف است كه بايد آن را دور ريخت.

+ نوشته شده در  ساعت 18:26  توسط بابا  | 

عادت نكنيم

می دانم اعتراف خوبی نیست اما باید اعتراف کنم که بعد از رمانهای رضا امیرخانی واقعا رمان های زویا پیرزاد به دل می نشیند.

بعد از خواندن کتاب «من چراغ ها را خاموش می کنم» که لذتی جالب و تازه داشت خودم را از خواندن بقیه کتابهایش منع کردم. این منع خودخواسته هم هیچ دلیلی نداشت الا اینکه به گمانم آدمهای قصه های پیرزاد هیچ سنخیتی با آدم هایی که می شناسيمشان و اطرافمان زندگي مي كنند، ندارند. اگر شخصیتهای قصه های بعضی نویسنده های مثلا روشنفكرکان هرهری مذهبند اما آدمهای پیرزاد واقعا لامذهبند. آدمهایی که هیچ گاه رنگ و بوی دین و مذهب وارد زندگیشان نشده و از آن هیچ نمی دانند هرچند در ایران ۱۳۸۰ زندگی کنند.

اتفاقی و ناگهانی در ردیف قفسه های کتابخانه به کتاب «عادت می کنیم» برخوردم و فراغ بالی هم دست داده بود و ناگهان به یاد گذشته ها این کتاب قدیمی پیرزاد (قدیمی که می گویم یعنی ۱۳۸۳) را دست گرفتم و در چندساعت از ابتدا تا انتها را رفتم. باز هم همان لذت وصف نشدنی از وصفیات پیرزاد و دقت در جزئیات! واقعا مبهوت می مانی که چه زیبا از زبان یک زن بنگاه دار، دختر وبلاگ نويس نسل چهارم، مادر پير تجملاتي شاهزاده قجري، مرد مسن جافتاده خير و پولدار، زن و مرد خدمتكار، انجمن معتادن و هزاران تيپ و شخصيت ديگر مطلب مي نويسد و كاملا با روحيات و زبان و رفتار آنها آشناست.

اين همه لذت وصف ناشدني را اما همان كه گفتم به كامت تلخ مي كند و نمي گذارد كه دوست داشته باشي كتابي از پيرزاد را در قفسه كتابخانه ات نگاه داري. البته شايد اين اخلاق من است و نادرست! ام كاملا به آن معتقدم.

آدم هاي قصه يا به دنبال دوست پسر بازي در دوره پيري اند و مجلس عروسيِ آنچناني مي روند و هيچ حيا و عفتي سرشان نمي شود و با خدا هم هيچ معامله اي ندارند. اصلا عنصري سه حرفي به نام خدا در زندگيشان وجود ندارد. يا به دنبال خارج رفتند يا مهماني هاي آنچناني ترتيب مي دهند يا عتيقه نگاه مي دارند و يا ....

خانه پرش اينكه دست يك معتاد را بگيرند و به خانواده اي كمك كنند تا پايين خانه شان رستوران از نوع مخفي و خلاف راه بيندازند. علاوه براينكه خانواده بدبخت قصه هم كسي است كه يك پسرش را در جنگ از دست داده  (كشته شده در جنگ؟!!) و رزمندۀ ديگر روزهايِ بدبختيِ جنگ هم حالا معتاد است و دنبال جايي براي ترك اعتياد.

همين است ديگر قصه پرغصه اداهاي روشنفكريِ جماعتِ هنرمندِ اين مملكت. گلي به جمال ميزراملكم خان ها و تقي زاده ها!

خدا كند به امثال اين قصه ها عادت نكنيم.

+ نوشته شده در  ساعت 9:55  توسط بابا  | 

از جومونگ تا مختار

صد قسمت سریال با آن جذابیت های خاص مخاطب پسند را تنها در مدت ۱۵ ماه ساخته اند. با همین کاراکتر هم همه تلویزیون های عالم را قرق کرده اند حداقل ما ایرانی ها را که مجذوب و شیفته خودشان کردند. (البته حقیر جزء معدود آدمهایی بودم که اصلا خوشم نمی آمد و ندیدم.)

اوه ببخشید. الان منظورم را می گویم. منظور جناب آقای مستطاب «جومونگ» و سریال عظیم کره ای بود. خوب منظورم چیست؟

چند هفته ای است همه شبکه های تلویزیونی با آب و تاب و تلاش فراوان سریال قدیمی مختارنامه را تبلیغ می کنند. قدیمی از آن جهت که ۱۰ سال طول کشیده تا یک سریال ۴۰ قسمتی ساخته شود. این هجمه تبلیغاتی سنگین و عبارت «منتظر مختار باشید» که مدام روی اعصاب بیننده ها راه می رود، تنها یک دلیل دارد، تلاش برای کاستن از انتقادات پس از تماشای سریال توسط مخاطبان. نخیر زودتر از محکمه حکم صادر نمی کنم.

چند شب پیش دعوت کردند که برای دیدن سه قسمت از سریال -به قول علی لاریجانی- فاخر «مختارنامه» به سیمافیلم برویم. البته در دعوتنامه ضیافت شام هم ذکر شده بود که کسی برای رفتن شک نکند. با کلی سلام و صلوات، قسمت اول و وسط و آخر را نمایش دادند و قبل و بعد هم کلی سخنرانی و افاضات و غیرهم. نه اینکه کار، کارِ بدی باشد، نه اینکه چیزی از ارزشهای تلاش داوود میرباقری و همکارانش کم شود، نه اینکه یک اثر ارزشمند و ماندگار اضافه نشده باشد اما وقتی بفهمی که ۱۰ سال برای یک کار اینچنینی وقت صرف شده و جالب تر اینکه بفهمی در تمام این مدت ده ساله همه عوامل حقوق ماهیانه می گرفته اند و حق بازی یا کار در پروژه دیگری نداشه اند، آن وقت تاسف می خوری که چرا چنین کاری از آب درآمده است! و بعد متعجب می مانی که این جماعت چشم بادامی زردپوست چطور می توانند در این مدت کم کارهایی با آن عظمت و مخاطب بسازند هرچند این کارها برای ما ارزش محتوایی نداشته باشد.

عزت ضرغامی دارد با تبلیغات فراوان تلاش می کند برگ برنده ای از خود رو کند چون تنها یک ماه دیگر تا مهلت نهایی رهبر انقلاب فرصت دارد. بدو عزت جان!

+ نوشته شده در  ساعت 9:58  توسط بابا  | 

روپایی از قم تا جمکران به عشق مولا!!

ایام نیمه شعبان که می شود عشاق سینه چاک ارباب دست به هنرنمایی های مختلف می زدند تا ارادت خود را به ایشان نشان دهند!!

از پخت کیک چندکیلومتری گرفته تا بزرگترین ماکارونی و درازترین نیمرو و گردترین خربزه جهان و بلندترین نقاشی دیواری بگیر برو تا کوچکترین دعای عهد و ظریفترین نامه وو قس علیهذا.

همه اینها هم به معرفت خلق الله فراوان می افزاید و آنها را در مسیر راه حضرت استوار می گرداند!!

طبق قاعده هر دم از این باغ بری می رسد حالا بشنوید آخرین خبر از این دست که قرار است در آستانه نیمه شعبان رخ دهد.

پسر روپایی ایران

مهدى‌ حب‌درويش، پسر روپايى‌ ايران‌ به‌ مناسبت‌ نيمه‌شعبان از قم‌ تا جمكران‌ روپايى‌ مى‌زند.

به گزارش  پايگاه اطلاع رساني قمنا، پسر روپايى‌ ايران‌ لقبى‌ است‌ كه‌ به‌ مهدى‌ حب‌درويش‌ داده‌اند. جوانى‌ كه‌ توانايى‌ روپايى‌ زدن‌ با توپ، تيله، ساچمه و هر جسم گو مانند ديگري را نيز دارد.
مهدى‌ تا حالا چند بار در مسافت‌هاى‌ طولانى‌ روپايى‌ زده‌ است‌ كه‌ مثلاً‌ مى‌توان‌ به‌ روپايى‌ زدن‌ او از بهشت‌زهرا(س) تا حرم‌ عبدالعظيم‌ حسنى‌ اشاره‌ كرد.
او قصد دارد نيمه‌شعبان‌ هم‌ فاصله‌ حرم‌ حضرت‌ معصومه(س) تا مسجد مقدس‌ جمكران‌ (كه‌ چيزى‌ حدود 16، 17 كيلومتر مى‌شود) را روپايى‌ بزند.
مهدى‌ حب‌درويش‌ تاكنون‌ چندين‌ بار در دربى‌هاى‌ تهران‌ و بازيهاى‌ ملى‌ هنرنمايى‌ كرده‌ و توانايى‌هاى‌ فردى‌ خود را به‌ رخ‌ كشيده است.

بابا هنرمند

ببینیند نشان دادن ارادت که این چیزها سرش نمی شود. توپ را با پا می برد خدمت آقا و اعلام وفاداری می کند. ببین چه حرکت زیبا و اندیشمندانه ای. آن وقت تمام رسانه های ما هم پوشش می دهند و تلویزیون گزارش می گیرد و کلی برنامه می روند که پسر روپایی همه این راه را فقط به عشق ارباب رفت.

خیلی یاد آن خواهرانی می افتم که به عشق حضرت زهرا رکاب می زدند. راستی کسی از انجمن حجتیه ای ها خبری دارد؟ مدتها است که خبری از آنها نیست!! نکند این تتفکر ریشه کن شده و ما خبر نداریم!!

+ نوشته شده در  ساعت 13:16  توسط بابا  | 

ماجرای ساقی و فارس و زنان جهنده!!!

خیلی با حال است این خبرگزاری فارس که مدتی است به فکر چشم و چار ندیدپد ما افتاده و چیزهای از ما بهتران از نوع ایرانی اش را بر روی خبرگزاری می گذارد. چیزهایی که وبلاگ های سه ایکس و دوستان محترم فیلتر شده می گذارند و الان تنها از طریق فیلترشکن مشتری دارند.

حالا نمی دانم چرا کسی این خبرگزاری را فیلتر نمی کند.

ماجرا از اعلام خبر مصاحبه ساقی قهرمان آغاز شد که روزنامه شرق با او گفت و گو کرد و سزایش را دید و تعطیل شد و دوستان خوشحال شدند.

فارس مثلا آمد این عمل زشت را اعلام کند که خودش در بدتر وضعی افتاد و عملا حرف هایی از ساقی را منتشر کرد که نباید کسی می فهمید. تیترش هم هرزه گري هاي "ساقي قهرمان" چگونه شرق را به تعطيلي كشاند؟ بود.

در این حین عده زیادی به این اقدام اعتراض کردند. وای به روزی که نمک بگندد!!

۰۲۲.JPG

فردای آن روز فارس در پی عذربهانه آوردن و توجیه کردن برآمد و به این بهانه دوباره عکس ساقی خاتون و یک عکس جدید از او در حال سیگار کشیدن همراه با نظرات منتقدان و موافقان را گذاشت.

باز همان سایت صبح نیوز و تعدادی دیگر از سایت های مکرمه دهان به اعتراض گشودند که: عذر بدتر از گناه خبرگزاری فارس!!

ماجرا به همین جا ختم نشد. بحث بالا گرفته بود که فارس یکسری تصاویر از بانوان محترمه دونده و جهنده بر روی سایت خود گذاشت که اعتراض بالا گرفت و به دلیل این اعتراض ها فارس مجبور شد این مجموعه عکس را از روی سایت خود بردارد. به همین دلیل بنده نمی توانم آن را لینک بدهم.

اما خبر اعتراض اینجا است:  اباحه گری خبرگزاری فارس ادامه دارد.

فارس و تصاویر زنان دونده

حالا شما در این میان پرتقال فروش محترم را پیدا کنید.

*************************************

در ضمن سلام و از تمام کسانی که این مدت به ما سرزدند تشکر.

+ نوشته شده در  ساعت 9:19  توسط بابا  | 

تعصب از نوع یهودی

واقعا ببینید که حضرات یهودی چطور به یک موضوع دینی خود تعصب دارند و آن را جزء اصول اساسی می شمرند. آن وقت ما با مسلمات دینی خودمان به راحتی بازی می کنیم و آنها را زیر سوال می بریم و برای خوشایند دیگران حاضریم هر خط قرمزی را زیر پا بگذاریم و ککمان هم نگزد!!

شاید فرزاد حسنی هم این نوشته را بخواند. عجیب نیست که این تعداد اندک یهودی توانسته اند تمام عالم را بازیچه خود کنند.

***

عرضه جهانی آخرین قسمت کتاب هری پاتر، باعث بروز جنجال مذهبی در اسرائیل شده است.

_۴۴۰۰۸۸۱۴_potter_ap۲۰۳×۲۵۰b.jpg

کتابفروشی ها در اسرائیل برای فروش کتاب “هری پاتر و قدیسان مرگ” اثر جی کی رولینگ، مجبور شدند تا در روز سبت، مغازه های خود را باز کنند. اکثر فروشگاه ها به طور معمول در روز شنبه تعطیل هستند.

سبت، روز مقدسی برای یهودیان به شمار می رود که از غروب جمعه آغاز می شود و تا غروب روز شنبه ادامه می باید.

سیاستمداران مذهبی، کتابفروشی ها را متهم کرده اند که با باز کردن مغازه های خود، سود و منفعت را مقدم بر حساسیت های مذهبی دانسته اند.

الی یئشال، وزیر صنایع و بازرگانی اسرائیل تهدید کرده که هر فروشگاهی را که امروز، شنبه به کاسبی پرداخته باشد، جریمه خواهد کرد.

قوانین اسرائیل، اجبار کارمندان به کار کردن در روز شنبه را ممنوع می کند.

آوراهام راویتز، نماینده پارلمان اسرائیل به خبرگزاری آسوشیتدپرس گفته است که “باز کردن فروشگاه ها برای کسب پول در چنین روزی، بی شرمانه است.”

بی بی سی گزارش داد علی رغم چنین اظهاراتی، کتابفروشی های اسرائیلی عقب ننشسته اند.

استیاماتسکی، یکی از بزرگ ترین کتابفروشی های زنجیره ای اسرائیل برای ارائه آخرین کتاب هری پاتر، مراسم بزرگی را در تل آویو برنامه ریزی کرده است.

این فروشگاه زنجیره ای گفته است که دهها هزار درخواست برای خرید هری پاتر و قدیسان مرگ دریافت کرده و قصد ندارد تا این رویداد را لغو و یا به تعویق اندازد.

تا کنون بیش از ۳۲۵ میلیون جلد از مجموعه کتاب های هری پاتر در دنیا به فروش رفته و این کتاب ها به بیش از ۶۴ زبان از جمله فارسی ترجمه شده اند.

***

حال کردید؟! تازه هیچ کس در دنیا به آنها امل و ریشو و بی عقل و دگم و غیره هم نمی گوید. می گویند یهودی غیرتی.

+ نوشته شده در  ساعت 16:44  توسط بابا  | 

تو حق داری مسعود جان!!

مسعود جان این حق توست.

تو دیگر به جرگه کارگردان ها پیوسته ای. تو دیگر زبان دوربین را بهتر از زبان اسلحه می شناسی. تو دیگر در دنیای متفاوتی سیر می کنی.

مسعود جان این حق توست که در مجامع سینمایی حالا به هر شکلی که برگزار شود شرکت کنی. اصلا چه اهمیتی دارد که آدم هایی که آنجا هستند چه پیشینه و سابقه و کارنامه ای دارند. حتی مهم نیست که امروزه چگونه فکرمی کنند و به چه چیزهایی اعتقاد دارند یا حتی ندارند.

مسعود جان حق توست که با از ما بهتران بپلکی.

 

 

تو نباید هم دیگر اعتراض کنی. نباید فریاد بکشی. نباید بدت بیاید و جلسه را ترک کنی. خوب معلوم است، همه عوامل فیلمت در این جشن حضور دارند و زشت است کارگردانشان بی کلاس بازی درآورد و امل شود و دوباره هوای قدیم ها به سرش بزند.

تازه هنرپیشه هایت با زنانشان به مراسم آمده اند. جلوی آنها که حسابی آبروریزی است.

 

می دانی مسعودجان! بالاخره خون شهدا تا جاهای خاصی اهمیت دارد. آنها هم بلدند کمی چشمانشان را بر روی هم بگذارند. آنها هم می توانند کمی خون دل بیشتنری بخورند.

مسعود جان تو حق داری. حالا تو آقای کارگردان هستی و باید پیام انقلاب را با هنرت به جهانیان برسانی. بالاخره نفس هنر، مشکلات کوچکی هم ایجاد می کند که باید َآن را تحمل کرد.

می دانم برایت سخت است اما تو داری فقط تحمل می کنی.

 

مسعود جان! تو باید فریادت را طور دیگری به مخاصبان برسانی. دیگر آن ایام گذشت. تو از دست هر کسی می توانی جایزه بگیری و به هر کسی هم می توانی جایزه بدهی. اصلا اهمیتی ندارد. بالاخره هم رشته ای هستید و همکار. فردا چشم توی چشم هم دارید.

البته شما سرت را پایین می اندازی و نگاه نمی کنی. شما از این جماعت فاصله می گیری. شما دوست نداری، اما این جبر زمانه است.

 

 

مسعود جان! تو حق داری دیگر به سیاست های تسامح و تساهل و بی بند و باری و اباحه گری و روشنفکر بازی و غیره اعتراضی نکنی. اصلا مگر اینها چه بدی دارند که اعتراض کنی؟

گذشته را رها کن مسعود. امروز را هم بی خیال شو. فردا در پیش است. این تو هستی که فردایت را در این محافل می سازی.

 

تو حق داری مسعود جان، حق داری!!

+ نوشته شده در  ساعت 15:42  توسط بابا  | 

باز خدا را شکر که آسفالت ها هوا می خورند!!!

پلان اول:

پیرزن می گفت: خدا پدر احمدی نژاد را بیامرزد که بنزین را سهمیه بندی کرد.

گفتم: خوب مادرجان به شما چه دخلی دارد. شما که نه موتور داری نه ماشین تازه داشته باشی هم با این سن 85 سال نمی توانی رانندگی کنی!!

گفت: نه پسرجان! مگر حتما باید ماشین داشت؟ من هر روز که می خواستم برای نماز ظهر و مغرب به مسجد بروم باید از این خیابان شلوغ و پرتردد رد می شدم. چند بار هم نزدیک بود بروم زیر ماشین ها. حالا از وقتی بنزین سهمیه بندی شده به راحتی و بدون ترس از خیابان رد می شوم. ببین برای من هم نفع دارد.

آخرش هم گفت: شکر خدا یک کم این اسفالت خیابان ها هوا خوردند. چقدر لاستیک از روی آنها باید رد شود.

 

پلان دوم:

مرد عصبانی بود. با صدای بلند فریاد می کشید: آخر شما بگید من چه کار کنم؟ بابا کارگرها دیگه نمیان سر زمین پسته من کار کنن. می گن ما با روزی یک لیتر بنزین چه جوری از ده بیایم سر زمین تو و برگردیم؟ همان جا توی ده دنبال کار می گردیم. حالا کار هم گیرشون نیومده. حاضرن بیکار باشن اما بنزین مصرف نکنن. خوب یکی بگه من چیکار کنم؟ همیشه با ماشین خودم می رفتم سر زمین. اگه تاکسی هم می گرفتن می شده 7000 تومن، حالا دیروز که تاکسی گرفتم می گه باید 13000 تومن بدی. می گم چرا؟ می گه بنزین سهمیه بندی شده؟ آخه این مردم بیچاره چه کار کنن؟! بابا مدیریت نیست، آینده نگری نیست.

                                          

 

پلان سوم:

جایتان خالی مشهد امام رضا(ع)! خیابان ها چنان خلوت و بی سروصدا که حظ می کردی. به راحتی با ماشین برو فلکه آب، چهارراه شهدا، میدان شهدا، خیابان خسروی، بعد به راحتی برگرد. اصلا دور فلکه آب پارک کن و بیا بنشین روی زمین.

از سال های بسیار دور دیگر مشهد چنین چهره ای نداشت. یادم می آید فقط دوره کودکیمان می توانستیم به این راحتی در مشهد حرکت کنیم. این اواخر که از تیرماه به بعد همان بهتر که پیاده همه جا می رفتی. تازه پیاده روها هم در اشغال چادرهای مردم بود و از ازدحام جمعیت تنها دلت می خواست پرواز کنی و در آسمان حرکت کنی!! آیا خوب است که مردم به سفر نمی روند یا بد است؟

 

               

پلان بی خری:

راستی کارت اضافی ندارید؟ خریداریم.

آسوده کسی که خر ندارد                        از کاه و جواش خبر ندارد

+ نوشته شده در  ساعت 11:19  توسط بابا  |